عجیب دلتنگم، تصمیم داشتم دیگر دل نوشته هایم را در فضای مجازی منتشر نکنم،
گاهی چرخ دندههای ماشینِ نابرابرِ دوران یارای نوشتن را از تو میگیرند، گاهی پیچهای فلسفی، بنبستهای تامل و صداهای پرسشگر بهمیدان میآیند که درونت را چون خوره میخورند و تبدیل به موریانههایِ بازیگوشِ عصایِ ایستادگی تو میشوند،
یا نه؛
گاهی گم میشوی؛ در خودت، در معنای هستی و زمان.....
روزهایی میرسد که دیگر عصیانترین بخش وجودت را دوست نداری،
اینجور روزها بهترین کار ننوشتن و حتی بو نکردن است.....
باید به غارها گریخت...
باید به پستوها پناه بُرد وُ خاموش شد.
فروغ بیچاره......
تو هم میدانستی نوشتن سرزمین ندارد که نوشتی:
من پشیمان نیستم
من به این تسلیم میاندیشم،
این تسلیمِ دردآلود
من صلیبِ سرنوشتم را
بر فراز تپههای قتلگاه خویش بوسیدم....
اما
این نوشتن...
این بروزِ لعنتی...
این ارتکابِ سراسر رنج...
ای کاش میشد سکوت کرد....
ای کاش کسی به من یاد میداد چگونه باید تماشا کرد...
شاید آموخته باشم اما...!
اما
آدمی در این عصرِ یخزدهی ناجور که در زرادخانهی هستهای زندگی، قلبش همچون اتم دائماً شکافته میشود، ناگهان خودرا مییابد و میفهمد که دلتنگِ مجازیترین صفحه از کتابِ زندگی خود شده! گویا گریزی نیست و همچنان گرانشِ دوستی و گوش شنوای دوست (حتی دوستِ مجازی که مخاطب این صفحات است) پیروز بر تمام کششهای غیرازآن است وَ مَجاز و غیرآن نمیشناسد....
اینجاست که دوباره می نویسی، و آنکَس که شروع به نوشتن میکند تنها بازماندهی یک جنگ نابرابرِ اتمی است.....
در این دورهی ناجور که قطارِ نافرمان ما دائم سنگ به شیشهی خود میبیند، یا بقول مارگوت بیکل در این جهان ظلمانی، در این روزگار سرشار از فجایع، در این دنیای پر از کینه، تنها نوشتن مرهمی میشود بر زخم های عمیقی که از دوست و دشمن میخوری....
خلاصه که عجایب شبی است امشب، سنگ که نیستیم، چشم هم داریم متاسفانه،
دیدن زجر دارد.....
شنیدن زنجره دارد....
وحتی، بودن....
دوست نماهای عجیبی پیرامون خودمان داریم، طوری که دوست داری با تمام وجود دوستشان نداشته باشی!!!!!
اما چند روز دیگر، باز عهدشکنی و نقض؛ بازگشت به باهم بودنهای خودآزار، تماشای دوبارهی کالسکهی نیستی....
محزون و گرفته با خود مرور میکنی که ایکاش ژرفای 'دیگر به سراغت نخواهم آمد' را بهتر درک میکردی و تا بهآخر دستی نبود تا صورتت را نوازش کند اما تو سربه راه نشدی، نمیشوی و نخواهی شد....
همان است که شارل بودلر نوشت :
نه جانوری، نه رودی، نه سبزهای، نه بیشهای
اینجا جهانیست تیره با اُفقی سُربی
که شبانگاه در آن، هراس، واهِمه وَ ناسزا شناور است...
سید محمد باقرآبادی
۵ دی ۱۴۰۲