دل نوشته های سید محمد باقرآبادی

دل نوشته

📌 اینجا «دفتر خاطرات» من است — هر صفحه یک روز، هر خط یک یاد.

عطر La Liturgie des Heures Jovoy Paris

این عطر از مواد ساخته نشده؛

از تکرار ساخته شده.

La Liturgie des Heures وقتی باز می‌شود،

اول بخور می‌آید؛

نه بخور خوش‌برخورد،

بلکه بخوری خام، صمغی، تاریک.

مر و اولیبانوم مثل دو دیوار سنگی روبه‌روی هم می‌ایستند

و اجازه نمی‌دهند هوا سبک شود.

اینجا عطر راه نمی‌دهد،

فشار می‌دهد.

رزین‌ها در دلش هستند،

نه برای شیرینی،

برای وزن.

لابدانوم و صمغ‌ها مثل روغن‌های قدیمی‌اند

که سال‌ها در شیشه مانده‌اند

و دیگر بوی زمان گرفته‌اند، نه گل.

یک رگه‌ی خشک، کمی تلخ،

شبیه چوب نیم‌سوخته‌ای که

نه آتش دارد

نه گرما،

فقط یادِ سوختن.

در عمقش،

چوب هست.

نه چوب جنگلی،

چوبی که سال‌ها لمس شده.

نیمکت کلیسا،

درب صومعه،

میزی که هر روز همان دعا رویش خوانده شده.

این چوب، زندگی نکرده؛

تحمل کرده.

و حالا این‌جا

La Liturgie des Heures

بی‌هیچ عجله‌ای

دستت را می‌گیرد

و می‌بردت جایی که

اسبِ تورین ایستاده.

در فیلم اسب تورین

هیچ اتفاقی نمی‌افتد،

و همین، اتفاق است.

پدر هر روز همان سیب‌زمینی را می‌خورد،

دختر هر روز همان کار را می‌کند،

باد هر روز می‌وزد،

و جهان آرام آرام

از معنا خالی می‌شود.

این عطر دقیقاً همان‌جاست.

نه قبل از فروپاشی،

نه بعدش؛

در وسطِ تکرار.

هر بار که بو را استشمام می‌کنی

مثل همان صحنه‌ای‌ست که

دختر سیب‌زمینی را پوست می‌کند

بی‌آنکه امید داشته باشد

طعمش فرق کند.

بخور می‌سوزد،

رزین‌ها می‌مانند،

و عطر جلو نمی‌رود.

هیچ نُتی برای نجات نمی‌آید.

هیچ گلی شکوفا نمی‌شود.

هیچ گرمایی جهان را برنمی‌گرداند.

مثل فیلم،

عطر هم تصمیم گرفته

زیبایی را حذف کند

تا حقیقت بماند.

پخش‌اش کم است

چون قرار نیست فضا را بگیرد.

ماندگاری‌اش زیاد است

چون قرار نیست برود.

این بو مثل باد فیلم است؛

همیشه هست،

حتی وقتی دیگر صدایش را نمی‌شنوی.

La Liturgie des Heures

عطر آدمی‌ست که

به آخرِ امید نرسیده،

به پذیرش رسیده.

کسی که فهمیده

قرار نیست هر روز نجات پیدا کنیم.

بعضی روزها فقط باید

در اتاق بمانیم،

سیب‌زمینی‌مان را بخوریم،

و بگذاریم بخور

بی‌وقفه

بسوزد.

نوشته در یکشنبه چهاردهم دی ۱۴۰۴ ساعت 18:4 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

حمیرا

امروز، بعدِ سه سال

آهنگ‌های حمیرا رو گذاشتم،

همون‌ها…

همون صداهایی که بابا دوست داشت.،

حمیرا… داود مقامی…

انگار اسم‌هاشون هم بوی غم می‌ده...

فکر می‌کردم بتونم،

این دفعه دیگه بتونم بعد سه سال،

فکر می‌کردم این بار قوی‌ترم،

ولی نشد…

اصلاً نشد،

گریه نه،

زار زدم.....

اون‌جوری که آدم از تهِ تهِ دلش می‌ریزه

و دیگه چیزی برای نگه‌داشتن نمی‌مونه،

یاد بابا افتادم…

یاد اون روزهایی که وقتی دلش می‌گرفت،

روزهایی که وقتی دلتنگِ داداش رضا می‌شد

و هیچ‌کس نمی‌فهمید

این مردِ ساکت

چه آتیشی تو دلش روشنه.....

آروم می‌رفت سرِ کوچه،

از صفالو یه نخ سیگار می‌گرفت،

می‌رفت تو همون ماشین قدیمی…

همون پیکان مدل پنجاه…

همون تهرانِ دِ سبزِ لجنی…

می‌نشست پشت فرمون

و آهنگ‌ها رو می‌ذاشت.....

نه بلند،

نه برای کسی،

فقط برای خودش،

سیگار می‌کشید…

و یواش…

خیلی یواش…

گریه می‌کرد....

از اون‌جور گریه‌ هایی که

مردا یاد گرفتن قورت بدن....

و من…

من یواشکی دنبالش می‌رفتم....

قائم می‌شدم سر همون کوچه ۴ متری،

رو سکوی مغازه حمید،

از دور می‌دیدمش،

بی‌اینکه بفهمه،

بی‌اینکه بدونه،

یه شاهدِ کوچیک داره سوختنش رو می‌بینه....

بابا…

اون تصویر هنوز زنده‌ست،

تو،

پیکان،

دود سیگار،

صدای حمیرا،

و یه دلِ سوخته

که بلد نبود

جز با آهنگ

خودش رو خالی کنه....

آخ بابا…

قربون اون دل سوخته‌ات برم....

قربون اون بغض‌هایی که

هیچ‌وقت صدا نداشت....

قربون اون تنهاییِ نجیبت

که حتی گریه‌ات هم

یواش بود

مبادا کسی ببینه.....

امروز من تو رویاهام

من همون‌جا بودم،

همون ماشین،

همون آهنگ‌ها،

فقط این بار

تو نبودی

و من

دیگه نتونستم

یواش گریه کنم.....

بابا…

اگر صدام بهت می‌رسه،

بدون

پسرت

امروز

با آهنگ‌هایی که دوست داشتی

برگشت به دلِ سوخته‌ی تو....

و فهمید

غم

از پدر

به پسر

ارث می‌رسه.....

سید محمد باقرآبادی

۱۳ دی ۱۴۰۴

نوشته در شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 11:31 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

روز پدر

باز هم روز پدر…

این سومین باره که این روز میاد

و بابا نیست.....

نه به‌عنوان یه اتفاق،

به‌عنوان حقیقتی تثبیت‌شده،

و من تازه دارم می‌فهمم

مرگ یه لحظه نیست،

مرگ یه فراینده،

یه تکراره،

یه یادآوریِ روزانه که می‌گه:

دیگه هیچ چیز سر جاش برنمی‌گرده...

وای که چه سخته بابا…

جات فقط خالی نیست،

یه حفره‌ی عمیق وسط زندگیمه،

که هر چی زمان می‌گذره

نه پر می‌شه،

نه کوچیک‌تر.....

می‌گن زمان همه‌چیز رو حل می‌کنه،

دروغه،

زمان فقط کمک می‌کنه

بتونی با یه زخمِ باز

راه بری،

حرف بزنی،

حتی بخندی،

در حالی که درونت

داره از درد خون‌ریزی می‌کنه....

بابا…

تو فقط پدر من نبودی،

تو دلیلِ ایستادن من بودی،

وقتی بودی،

دنیا و مشکلاتش قابل مذاکره بود،

حالا دنیا همونه،

ولی من بی‌واسطه‌ام با ترس،

دیگه هیچ سایه‌ای

روی سرم نیست....

بابا....

هنوز نمی‌تونم باور کنم نیستی،

باورم نمی‌شه اون صدای امن،

اون شونه‌ای که دنیا روش آروم می‌گرفت،

یهو خاموش شده باشه،

انگار مغزم می‌دونه،

ولی دلم قبول نمی‌کنه،

دلم هنوز لج‌بازه…

هنوز تو رو صدا می‌زنه....

وقتایی که دنیا سرم خراب می‌شه،

وقتی خسته‌ام،

وقتی کم آوردم،

اولین فکری که میاد تو سرم اینه:

برم پیش بابا…

بعد تازه یادم میاد

که دیگه راهی نیست،

و این «نیست»،

بدترین کلمه‌ی دنیاست....

می‌دونی چی سخته؟

این‌که وقتی کم میارم

دیگه پناه ندارم....

این‌که

دنیا هر روز

یه سیلی تازه بهم می‌زنه

و من دیگه نمی‌تونم

بیام پیشت و

بگم:

بابا… خسته‌ام،

و تو بهم بگی

با خدا باش و پادشاهی کن...

بابا...

هر روز ماشین که سوار می‌شم،

یه لحظه‌ی کوتاه،

یه ثانیه‌ی کش‌دار…

حس می‌کنم کنارمی بابا،

صندلی جلو نشستی،

نگاهت به جاده،

حرف‌هات آروم،

محکم،

پدرانه....

بعد یهو می‌فهمم

دارم با یه صندلی خالی حرف می‌زنم....

وای بابا صبح‌ها…

صبح‌ها که میخوام برم سرکار از همه چی بدتره،

جلو در خونه می‌ایستم،

بی‌اختیار سرم می‌ره سمت بالکن،

منتظرم بیای،

منتظرم دست تکون بدی،

منتظرم یه نشونه بدی که

«حواسم بهته»....

ولی فقط دیواره،

فقط دیوار،

هوا،

و من....

روز پدر برای بقیه

شاید یه تبریکه،

ولی برای من

یه یادآوریِ بی‌رحمه

از این‌که پدرم رفته

و من هنوز

دارم زندگی می‌کنم،

نه قوی،

نه شجاع،

فقط

با دلتنگیِ مزمن....

بابا…

بابای عزیزم…

نبودنت عادی نشده،

عادت نشده،

فقط قابل هضم شده،

من فقط دارم باهاش زندگی می‌کنم،

همین.....

بابا

دوستت دارم…

از این دنیا تا اون دنیا....

و لحظه‌ها رو می‌شمارم،

نه از سر ناامیدی،

از سر دلتنگی،

تا سفر من هم تموم بشه

و بیام پیشتون،

پیش تو، مامان، داداش رضا...

بابا

روزت تو آسمونا مبارک،

اینجا،

زمین بدون تو

خیلی سرده…

سید محمد باقرآبادی

۱۳ دی ۱۴۰۴

نوشته در شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 7:30 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

AIGNER - Aigner Blue اگنر بلو

این عطر بوی آدمی‌ست که یاد گرفته آرام راه برود.
نه از سر خستگی،
از سر فهم.

Aigner Blue وقتی روی پوست می‌نشیند،
هیچ انفجاری ندارد،
هیچ شروع پرهیجانی هم نه.
می‌آید مثل صبحی که زنگ ساعت به‌موقع زنگ خورده
و برای یک‌بار،
هیچ چیز عقب نیست.

خنکی‌اش شبیه آب نیست،
شبیه دریا هم نه.
بیشتر شبیه هوای اتاقی‌ست که پنجره‌اش تازه باز شده؛
هوایی تمیز،
بدون بوهای اضافه،
بدون خاطره‌سازیِ زورکی.
بوی پیراهنی که سال‌هاست همان مدل را می‌پوشی
چون می‌دانی به تو می‌آید.

این عطر نمی‌خواهد تو را خاص کند.
می‌خواهد تو را همان‌طور که هستی، قابل‌تحمل‌تر کند.
برای خودت،
برای بقیه.
نه اغوا دارد،
نه بازی روانی.
هیچ‌کس برنمی‌گردد بپرسد «چی زدی؟»
و همین، دقیقاً شخصیتش است.

وسط کار،
هیچ‌چیز تغییر نمی‌کند.
نه نت غافلگیرکننده‌ای می‌آید،
نه پیچشی که بخواهد توجه بگیرد.
این بو مثل آدمی‌ست که
سال‌هاست سر یک کار می‌رود،
نه چون عاشقش است،
چون بلدش است.

پخش‌اش آن‌قدر هست که حس شوی،
نه آن‌قدر که دیده شوی.
ماندگاری‌اش هم
در حدی‌ست که همراهت بیاید
ولی نخواهد شب را تصاحب کند.
مثل آدم‌هایی که
کنار تو هستند
اما به تو آویزان نمی‌شوند.

Aigner Blue بوی زمانی‌ست که
عطرها هنوز «بیانیه» نبودند،
هنوز قرار نبود زخم‌های روانی را درمان کنند
یا گذشته را بازسازی کنند.
فقط قرار بود
همراه باشند.

این عطر را نه برای روزهای خاص می‌زنی،
نه برای قرار مهم،
نه برای خاطره‌سازی.
برای روزهایی می‌زنی که
زندگی دارد بی‌سروصدا جلو می‌رود
و تو فقط می‌خواهی
مرتب، تمیز،
و سرپا بمانی.

Aigner Blue
عطر آدمی‌ست که
دیگر چیزی برای اثبات ندارد.
سید محمد باقرآبادی
12 دی 1404

نوشته در جمعه دوازدهم دی ۱۴۰۴ ساعت 9:28 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

در بابت تغییر رئیس بانک‌مرکزی و دلار ۱۴۰ هزار تومنی

یک گزاره‌ی محترمانه و امیدوارکننده این روزها زیاد تکرار می‌شود:

این‌که حتی در همین شرایط هم می‌شود جلو بدتر شدن اوضاع را گرفت.....

یا به قول دکتر عبده، حتی حداقل ایستادگی حرفه‌ای می‌تواند شدت خطاها را کم کند و از تخریب بیشتر جلوگیری کند....

مسئله این‌جاست که باید شجاعت داشته باشیم و بپرسیم:

واقعاً هنوز چنین امکانی وجود دارد؟

این گزاره زمانی درست است که ایستادنهنوز مجاز باشد....

اما وقتی ساختار، نه‌فقط اصلاح، بلکه حداقل مقاومت را هم پس می‌زند، این امید، بیشتر شبیه تسکین است تا تحلیل....

برای جلوگیری از بدتر شدن، باید جایی برای نه گفتن وجود داشته باشد....

و وقتی نه گفتن، یا حذف می‌شود یا بی‌اثر، حرف‌زدن از جلوگیری از بدتر شدن، تبدیل می‌شود به توهم....

هگل می‌گوید آزادی فقط در امکان انتخاب معنا دارد.....

اگر انتخاب واقعی وجود نداشته باشد، مسئولیت هم صرفاً یک نمایش است....

در چنین وضعیتی، مدیر نه عامل است و نه مانع، او فقط واسطه‌ی تحقق اجتناب‌ناپذیر است....

این موضوع را فوکو به زیبایی نشان می‌دهد که قدرت مدرن، الزاماً با فرمان کار نمی‌کند، بلکه با چارچوب کار می‌کند....

وقتی چارچوب از پیش بسته شده، نقش مدیر، نه کاهش خطا، بلکه نرمال‌سازی خطاست.....

خطا همان خطاست، فقط با امضایی شکیل‌تر اجرا می‌شود....

در چنین شرایطی، جلو بدتر شدن را گرفتن اغلب به این معناست:

تصمیم بد اجرا می‌شود، اما با ادبیات حرفه‌ای‌تر،

با عدد و جدول تمیزتر،

با صورت‌جلسه‌ی دقیق‌تر،

و این دقیقاً همان‌جاست که باید احتیاط کرد...

گاهی حرفه‌ای‌بودن نه مانع فاجعه، بلکه روان‌کننده‌ی آن می‌شود.

به قول هانا آرنت، شر همیشه با فریاد نمی‌آید، گاهی با فرم‌های مرتب، امضاهای دقیق و نیت‌های خوش بینانه جلو می‌رود.....

در این حالت، هر کسی که می‌گوید من فقط دارم تلاش میکنم بدتر نشه ، ناخواسته دارد بدی را قابل‌تحمل می‌کند....

پس سؤال اساسی این است:

آیا هنوز امکان ایستادن نهادی وجود دارد؟

یا فقط امکان مدیریت فروپاشی باقی مانده است؟

اگر پاسخ دومی باشد، که شواهد به‌شدت به آن اشاره می‌کنند، آن‌وقت گفتنِ می‌شود جلو بدتر شدن را گرفت نه خوش‌بینی، که به تعویق انداختن پذیرش واقعیت است....

و این دقیقاً همان خطری‌ست که امروز با آن روبه‌روییم:

این‌که با امیدهای حداقلی،

ساختاری را که دیگر اصلاح‌پذیر نیست، قابل‌ادامه جلوه دهیم....

در چنین وضعیتی، شاید صادقانه‌ترین کنش حرفه‌ای،

نه ماندن برای کم‌کردن خسارت،

بلکه کنار رفتن و نام‌گذاری دقیق مسئله باشد.....

واقعیت تلخ این است:

در این وضعیت، حرفه‌ای‌بودن یک مزیت نیست، یک تهدید است. و سیستمی که تاب تهدید ندارد، حرفه‌ای واقعی را انتخاب نمی‌کند....

سید محمد باقرآبادی

۵ دی ۱۴۰۴

نوشته در شنبه ششم دی ۱۴۰۴ ساعت 22:11 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

ما دلال نبودیم

ما دلال نبودیم...

و همین یک جمله، برای این زمانه، کافی‌ست تا متهم شویم...

در جهانی که همه‌چیز قیمت دارد، از نان تا انسان، از وجدان تا واژه، دلال‌بودن شده نشانه‌ی "هوش"....

اگر بلد نبودی از نوسان نان بسازی، از ریزش انسان سود بگیری و از تورم نردبان بسازی، قطعا "بی عرضه" بوده‌ای....

این روایتِ رسمی است، روایتی که هر روز با لبخندهای موفقیت و آمارهای رنگی تکرار می‌شود تا یک دروغ بزرگ، شبیه حقیقت به‌نظر برسد....

سرکوفتی است که هر روز از اطرافیان می شنویم....

اما مسئله این نیست که ما بلد نبودیم، مسئله این است که نخواستیم....

ما دلال نبودیم چون نخواستیم زندگی‌مان را به قمارخانه‌ی دائمی تبدیل کنیم،

نخواستیم صبح را با نرخ دلار شروع کنیم و شب را با پیش‌بینی قیمت فردا ببندیم،

نخواستیم هر چیز را، حتی رنج دیگران را، به "فرصت" تبدیا کنیم.....

ما از آن‌دست آدم‌ها نبودیم که به لرزش قیمت‌ها، ضربان قلب بدهند.....

در عوض، ما کار کردیم.....

درس خواندیم.....

حرفه ای یاد گرفتیم....

دل‌مان خوش بود که تخصص هنوز ارزشی دارد، که شرافت هنوز بی‌مصرف نشده، که صداقت هنوز یک سکه‌ی تقلبی نیست....

اما

اشتباه‌مان اینجا بود:

فکر کردیم زمین بازی واقعی است، اما زمین از قبل کج شده بود....

قانون به نفع دلال نوشته شد، بعد همان دلال شد معیار عقلانیت.....

ساختاری که دلال را قهرمان می‌سازد، ناچار باید انسانِ درستکار را ابله جلوه دهد، و چه برچسبی بهتر از " هوش اقتصادی پایین "؟

ما دلال نبودیم، پس عقب‌مانده نام گرفتیم....

نه چون عقب بودیم، چون نخواستیم جلو برویم به قیمت له‌کردن دیگران....

امروز از ما می‌خواهند خودمان را سرزنش کنیم، بگوییم اگر زرنگ‌تر بودیم، اگر بی‌وجدان‌تر بودیم، اگر زودتر خریده بودیم اگر در اوج فروخته بودیم، حالا وضع‌مان بهتر بود.....

این دقیقاً همان چیزی است که سیستم می‌خواهد:

انتقال تقصیر از ساختار به فرد....

ولی نه،

ما تقصیرکار نیستیم

ما بازنده‌ی یک بازی سالم نبودیم،

ما کنار ایستادیم از یک بازی بیمار.....

شاید ثروت انباشته نکردیم،

اما در این بازار مکاره، چیزی را نفروختیم که دیگر قابل خریدن نیست:

وجدان، معنا، و حس این‌که شب، بی‌شرم بخوابیم....

ما دلال نبودیم....

و اگر قرار باشد روزی دوباره ارزش‌ها بازتعریف شوند، همین جمله، شاید تنها سند سلامت ما باشد....

سید محمد باقرآبادی

۲ دی ۱۴۰۴

نوشته در سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ ساعت 20:13 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

 عطر The Different Company - Jasmin de Nuit  

عطر جزمین دُ نویی را که می‌زنی، انگار وارد شبی می‌شوی که از همان اول قرار نیست خودش را لو بدهد. رایحه آرام قدم برمی‌دارد، چوبی و ادویه‌ای، گرم و کم‌حرف، مثل مردی که کت تیره پوشیده و قبل از نشستن، لیوانش را آرام می‌چرخاند.

در این عطر یاسمن هست، اما نه آن‌طور که انتظارش را داری، کم‌رنگ، دور، پشت پرده، مثل نگاهی که از میان دود رد می‌شود و هیچ‌وقت مستقیم نمی‌ایستد روبه‌رویت.

ادویه‌ها گرما را نگه می‌دارند، چوب‌ها چارچوب می‌سازند، و یاسمن، به‌عمد، کم‌حرف می‌ماند. قرار نیست گل‌فروشی باشد، قرار است شب‌نشینی باشد....

هر بار که نفس می‌کشی، عطر مثل موسیقیِ آهسته‌ی پس‌زمینه عمل می‌کند: حضور دارد، اما صحنه را نمی‌دزدد.

دقیقاً همین‌جاست که شخصیتش شکل می‌گیرد، نه گل‌محور، نه شیرین، نه نمایشی....

بلکه ادویه‌ای–چوبیِ بالغ با یاسمنی که فقط سایه می‌اندازد....

اگر از آن‌هایی هستی که یاسمن را پرنور و سفید می‌خواهند، این عطر اذیتت می‌کند، چون عمداً چیزی را که اسمش را وعده داده، عقب نگه می‌دارد. اما اگر بفهمی که این عطرِ شب برای پوشیدن ساخته شده نه برای نمایش، می‌بینی چقدر دقیق کار می‌کند....

جزمین دُ نویی می‌آید تا کنار لباس شب بنشیند، کنار لیوان، کنار مکث‌ها، و برود، بی‌آن‌که چیزی را خراب کند....

این عطر نه می‌خواهد خاطره بسازد، نه می‌خواهد زخمی بزند، می‌خواهد فضا بسازد....

فضایی که در آن چوب‌ها ستون‌اند، ادویه‌ها گرما، و یاسمن، آن‌قدر کم‌رنگ، که فقط یادمان بیاورد شب، اگر زیاد حرف بزند، زیبایی‌اش را از دست می‌دهد.....

سید محمد باقرآبادی

۲۹ آذر ۱۴۰۴

نوشته در شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:27 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

عطر dunhill - Valensole Lavender

دانهیل ولنسول لاوندر را که می‌زنی، حسش دیگر فقط شبیه یک عطر مشخص نیست؛ شبیه یک چرخه‌ی فرساینده است. چرخه‌ای که سال‌هاست در دنیای عطرهای آبی و تمیز تکرار می‌شود. این‌جا فقط با یک لاوندرِ تنها طرف نیستی؛ پشت سرش یک صف ایستاده است: از کول واتر گرفته تا مون‌بلان لجند اسپیریت، اینویکتوس آکوا، دانهیل آیکون ریسینگ، پرادا لونا روسا ، حتی آن تمیزِ بی‌خطرِ Boss Bottled Tonic و لاوندرهای مرتبِ هم‌خانواده‌ی خودش. همه‌شان با همان زبان حرف می‌زنند؛ زبانی که زمانی تازه بود و حالا فقط تکرار است.

فضایش دقیقاً شبیه فیلم «اسب تورین» (The Turin Horse) است؛ نه به‌خاطر تاریکی قاب‌ها، بلکه به‌خاطر انباشتِ روزها. در فیلم، پدر هر روز همان سیب‌زمینی را می‌خورد، همان حرکت، همان سکوت، همان بادِ سمج. و درد از جایی شروع می‌شود که می‌فهمی مشکل فقط آن سیب‌زمینی نیست؛ مشکل این است که همه‌ی روزها شبیه هم‌اند. دانهیل ولنسول لاوندر هم همین کار را می‌کند. اولین بار، تمیز است. دومین بار، آشناست. سومین بار، قابل‌تحمل. اما بعد از آن، می‌فهمی این بو را نه‌فقط قبلاً زده‌ای، بلکه سال‌هاست داری زندگی‌اش می‌کنی.

هر اسپری، شبیه یک روز دیگر از همان زندگی بی‌تغییر است؛ همان لاوندرِ رام، همان خنکی آبی، همان مسیر امن. درست مثل این‌که هر روز صبح یکی از همان شیشه‌ها را برداری—یک روز کول واتر، یک روز لجند اسپیریت، یک روز لونا روسا، یک روز اینویکتوس آکوا—اما در نهایت، همه‌شان به یک جا ختم می‌شوند. انتخاب نیست؛ عادت است. عادتی که وقتی تنها باشد آرامش‌بخش است، اما وقتی این‌همه تکرار روی هم تلنبار می‌شود، روح را می‌ساید.

این عطرها بد نیستند؛ همان‌طور که زندگی پدر و دختر در «اسب تورین» بد نیست. کار می‌کنند، پیش می‌روند، دوام می‌آورند. اما اگر بخواهی به آن‌ها تکیه کنی، اگر بخواهی از دلشان معنا بیرون بکشی، کم‌کم سنگینیِ تکرار روی سرت می‌نشیند. لاوندر دیگر آرامش نمی‌دهد؛ خسته می‌کند. خنکی دیگر تازه نیست؛ فرسوده است. درست مثل همان سیب‌زمینی که نه تلخ است، نه شیرین؛ فقط هر روز هست.

دانهیل ولنسول لاوندر و تمام عطرهای شبیه به آن، بوی روزهایی هستند که بی‌حادثه می‌گذرند. و بدتر از آن، بوی روزهایی که می‌فهمی فردا هم دقیقاً همین‌طور خواهد بود. این‌جا تکرار، دیگر فقط ویژگیِ یک عطر نیست؛ سرنوشت یک خانواده‌ی بویایی است. مثل بادِ بی‌وقفه‌ی اسب تورین: نه می‌کشد، نه رها می‌کند؛ فقط می‌وزد… و می‌وزد… تا جایی که تکرار، خودش تبدیل به شکنجه می‌شود.

سید محمد باقرآبادی

۲۹ آذر ۱۴۰۴

نوشته در شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ ساعت 18:27 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

ادکلن دانهیل دیزایر برنز Dunhill Desire Bronze

دانهیل دیزایر برنز را که می‌زنی، انگار وارد یکی از همان صحنه‌های کوتاه و به‌یادماندنی فیلم «گمشده در ترجمه» (Lost in Translation) می‌شوی؛ نه کل فیلم، فقط همان لحظه‌هایی که دو آدم کنار هم‌اند، حالشان خوب است، اما هر دو می‌دانند این خوب‌بودن قرار نیست دوام بیاورد.

شروع فلفلی‌اش مثل همان برخورد اول است؛ گرم، زنده، پر از هیجانِ لحظه. چیزی در هوا جرقه می‌زند، بی‌آن‌که بخواهد قول آینده‌ای بدهد. بعد، رایحه آرام‌تر می‌شود، به سمت چوب و سدر می‌رود، و کهربا مثل نور غروب روی همه‌چیز می‌نشیند؛ دلنشین، مردانه، صمیمی، اما آگاه به پایان. این‌جا عطر دیگر هیجان خام نیست، بلکه درک لحظه است؛ همان حس مشترکی که در آن فیلم موج می‌زند: «الان خوب است، همین کافی‌ست».

و بعد، بی‌سروصدا، عقب می‌نشیند. نه با دعوا، نه با افت، بلکه با همان نجابتی که از اول داشت. پخش کم می‌شود، ماندگاری زود تمام می‌شود، درست مثل همان رابطه‌ای که اگر بیشتر طول می‌کشید، شاید زیبایی‌اش را از دست می‌داد. دیزایر برنز انگار از اول می‌دانسته مأموریتش ماندن نیست؛ آمده تا چند ساعت زندگی را گرم‌تر کند و برود.

این عطر، فلسفه‌اش ساده و تلخ است:

بعضی چیزها فقط برای این ساخته شده‌اند که یادمان بیاورند حالِ خوب وجود دارد، نه این‌که تا ابد کنارمان بمانند. دیزایر برنز مثل یک صحنه‌ی خوب سینماست؛ وقتی تمام می‌شود، دلت نمی‌خواهد ادامه‌اش را ببینی، فقط دوست داری همان حس را یک بار دیگر تجربه کنی.

سید محمد باقرآبادی

۲۸ آذر ۱۴۰۴

نوشته در جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ ساعت 19:0 توسط سید محمد باقرآبادی  | 

دست شکسته، دل شکسته

از چهاردهم آذر، دست من شکسته است.

نه در یک حادثه ناگهانی،

نه در تصادف،

بلکه به دست مامور تحویل شرکتی به نام دیجی‌کالا،

در حین انجام مأموریتی که از سوی همان شرکت به او سپرده شده بود....

از آن روز تا امروز درد می‌کشم،

از آن روز تا امروز از کار افتاده‌ام

از آن روز تا امروز زندگی‌ام میان گچ، درد، بی‌خوابی، دارو و درمان معلق مانده.

و طبق نظر پزشک، حداقل یک ماه دیگر نیز همین‌گونه خواهد بود....

اما درد فقط در استخوان نیست.

درد واقعی،

جایی شروع می‌شود که آسیب می‌بینی و تنها می‌مانی....

در تمام این روزها،

از طرف شرکتی که از «تجربه مشتری»، «مسئولیت‌پذیری»

و حتی «لبخند را به خانه ببرید» سخن می‌گوید، حتی یک تماس انسانی واقعی دریافت نکرده‌ام.

دقت کنید:

تماس انسانی.

نه جمله‌های آماده.

نه کسی پرسید: حالت چطور است؟

نه کسی پرسید: درمانت به کجا رسید؟

نه کسی گفت: نگران نباش، ما کنار تو هستیم.

فقط چند تماس تکراری در همان روزهای اول،

از واحد شکایات،

با جمله‌هایی که بیشتر بوی بوروکراسی می‌دهند تا انسان‌دوستی:

«ثبت شد…

در حال پیگیری است…

منتظر بمانید…»

اما من منتظر نمانده‌ام.

من با دست شکسته

هر روز

بین کلانتری، بیمارستان و پزشکی قانونی در رفت‌وآمدم،

در میان این حجم سنگین از بوروکراسی اداری و کاغذبازی طاقت‌فرسای ایران که تو را به نقطه ای میرساند که نیمه کاره ول کنی...

و اینجاست که یک سؤال ساده اما دردناک برای من مطرح می‌شود:

واقعاً چرا؟

آیا طبق عرف،

منِ آسیب‌دیده باید بدوم؟

یا شرکتی که مامورش در حین انجام مأموریت باعث این آسیب شده؟

تا جایی که شنیده ام و مطالعه کردم در بسیاری از کشورهای دنیا،

وقتی کارمند یا مامور یک شرکت بزرگ به مشتری آسیب می‌زند (چه به عمد چه به سهو)، شرکت، مامور پیگیری می‌شود، نه قربانی....

شرکت جلو می‌آید

از طرف مشتری پرونده را پیگیری می‌کند،

دلجویی می‌کند،

و مهم‌تر از همه:

اجازه نمی‌دهد انسانی با بدن شکسته،

دنبال حقش بدود....

اما اینجا چه اتفاقی افتاد؟

به من گفته شد: «ما مجانی میایم دادگاه، از شما در برابر راننده دفاع می‌کنیم. فقط بعد از ثبت شکایت، مستندات را برای ما بیاورید.»

دقت کنید.

نه دفاع از مسئولیت خود شرکت.

نه پذیرش نقش کارفرما.

نه قبول اینکه این اتفاق در چارچوب مأموریت سازمانی رخ داده است و شرکت مسئول جبران است....

انگار من و راننده دو فرد کاملاً جدا هستیم،

و شرکت فقط ایستاده وسط

و تماشا می‌کند.

به نظر من،

این حمایت نیست،

این تفکیک ساختگی مسئولیت است،

این جا خالی دادن سازمانی است،

چطور وقتی سفارش تحویل می‌شود،

راننده «مامور شما»ست،

وقتی سود می‌کنید،

راننده «عضو ناوگان شما»ست،

اما وقتی دست مشتری می‌شکند،

ناگهان همه‌چیز شخصی می‌شود؟

شاید اشتباه از من است

که فکر می‌کنم طبق عرفِ حقوقی

و حتی برداشت عمومی از حقوق مصرف‌کننده،

مشتری حق دارد انتظار داشته باشد که:

شرکت پاسخگو باشد،

شرکت پیگیر باشد،

شرکت دلجویی کند،

شرکت حضور داشته باشد،

شرکت جبران‌کننده باشد،

نه اینکه قربانی هم درد بکشد،

هم کار و زندگی‌اش مختل شود، هم بدود، هم ثابت کند که حق دارد....

این متن را می‌نویسم

نه فقط برای دست شکسته‌ی خودم،

بلکه برای این پرسش ساده:

اگر در چنین رویدادهایی شرکت مسئول پیگیری نیست،

پس دقیقاً مسئولِ چیست؟

این برای من تجربه خرید نبود،

این تجربه رها شدن بود،

رها شدن از توهمی که به ما گفته بود

شرکت‌های بزرگ، همیشه مسئولیت‌پذیر و قابل اتکا هستند.

شاید ما بهای اعتماد به این توهم را

با نابودی احترام در رابطه فروشنده و خریدار پرداخته‌ایم،در حذف کردن کسب و کارهای کوچک،

یادش بخیر

روزی که خرید، مستقیم و انسانی بود

و مشتری حداقل دیده می‌شد.....

در این ماجرا،

فقط دست من نشکست؛

دلم شکست،

و باورهایم......

سید محمد باقرآبادی

۲۵ آذر ۱۴۰۴

نوشته در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴ ساعت 17:25 توسط سید محمد باقرآبادی  |