این عطر از مواد ساخته نشده؛

از تکرار ساخته شده.

La Liturgie des Heures وقتی باز می‌شود،

اول بخور می‌آید؛

نه بخور خوش‌برخورد،

بلکه بخوری خام، صمغی، تاریک.

مر و اولیبانوم مثل دو دیوار سنگی روبه‌روی هم می‌ایستند

و اجازه نمی‌دهند هوا سبک شود.

اینجا عطر راه نمی‌دهد،

فشار می‌دهد.

رزین‌ها در دلش هستند،

نه برای شیرینی،

برای وزن.

لابدانوم و صمغ‌ها مثل روغن‌های قدیمی‌اند

که سال‌ها در شیشه مانده‌اند

و دیگر بوی زمان گرفته‌اند، نه گل.

یک رگه‌ی خشک، کمی تلخ،

شبیه چوب نیم‌سوخته‌ای که

نه آتش دارد

نه گرما،

فقط یادِ سوختن.

در عمقش،

چوب هست.

نه چوب جنگلی،

چوبی که سال‌ها لمس شده.

نیمکت کلیسا،

درب صومعه،

میزی که هر روز همان دعا رویش خوانده شده.

این چوب، زندگی نکرده؛

تحمل کرده.

و حالا این‌جا

La Liturgie des Heures

بی‌هیچ عجله‌ای

دستت را می‌گیرد

و می‌بردت جایی که

اسبِ تورین ایستاده.

در فیلم اسب تورین

هیچ اتفاقی نمی‌افتد،

و همین، اتفاق است.

پدر هر روز همان سیب‌زمینی را می‌خورد،

دختر هر روز همان کار را می‌کند،

باد هر روز می‌وزد،

و جهان آرام آرام

از معنا خالی می‌شود.

این عطر دقیقاً همان‌جاست.

نه قبل از فروپاشی،

نه بعدش؛

در وسطِ تکرار.

هر بار که بو را استشمام می‌کنی

مثل همان صحنه‌ای‌ست که

دختر سیب‌زمینی را پوست می‌کند

بی‌آنکه امید داشته باشد

طعمش فرق کند.

بخور می‌سوزد،

رزین‌ها می‌مانند،

و عطر جلو نمی‌رود.

هیچ نُتی برای نجات نمی‌آید.

هیچ گلی شکوفا نمی‌شود.

هیچ گرمایی جهان را برنمی‌گرداند.

مثل فیلم،

عطر هم تصمیم گرفته

زیبایی را حذف کند

تا حقیقت بماند.

پخش‌اش کم است

چون قرار نیست فضا را بگیرد.

ماندگاری‌اش زیاد است

چون قرار نیست برود.

این بو مثل باد فیلم است؛

همیشه هست،

حتی وقتی دیگر صدایش را نمی‌شنوی.

La Liturgie des Heures

عطر آدمی‌ست که

به آخرِ امید نرسیده،

به پذیرش رسیده.

کسی که فهمیده

قرار نیست هر روز نجات پیدا کنیم.

بعضی روزها فقط باید

در اتاق بمانیم،

سیب‌زمینی‌مان را بخوریم،

و بگذاریم بخور

بی‌وقفه

بسوزد.