باز هم روز پدر…
این سومین باره که این روز میاد
و بابا نیست.....
نه بهعنوان یه اتفاق،
بهعنوان حقیقتی تثبیتشده،
و من تازه دارم میفهمم
مرگ یه لحظه نیست،
مرگ یه فراینده،
یه تکراره،
یه یادآوریِ روزانه که میگه:
دیگه هیچ چیز سر جاش برنمیگرده...
وای که چه سخته بابا…
جات فقط خالی نیست،
یه حفرهی عمیق وسط زندگیمه،
که هر چی زمان میگذره
نه پر میشه،
نه کوچیکتر.....
میگن زمان همهچیز رو حل میکنه،
دروغه،
زمان فقط کمک میکنه
بتونی با یه زخمِ باز
راه بری،
حرف بزنی،
حتی بخندی،
در حالی که درونت
داره از درد خونریزی میکنه....
بابا…
تو فقط پدر من نبودی،
تو دلیلِ ایستادن من بودی،
وقتی بودی،
دنیا و مشکلاتش قابل مذاکره بود،
حالا دنیا همونه،
ولی من بیواسطهام با ترس،
دیگه هیچ سایهای
روی سرم نیست....
بابا....
هنوز نمیتونم باور کنم نیستی،
باورم نمیشه اون صدای امن،
اون شونهای که دنیا روش آروم میگرفت،
یهو خاموش شده باشه،
انگار مغزم میدونه،
ولی دلم قبول نمیکنه،
دلم هنوز لجبازه…
هنوز تو رو صدا میزنه....
وقتایی که دنیا سرم خراب میشه،
وقتی خستهام،
وقتی کم آوردم،
اولین فکری که میاد تو سرم اینه:
برم پیش بابا…
بعد تازه یادم میاد
که دیگه راهی نیست،
و این «نیست»،
بدترین کلمهی دنیاست....
میدونی چی سخته؟
اینکه وقتی کم میارم
دیگه پناه ندارم....
اینکه
دنیا هر روز
یه سیلی تازه بهم میزنه
و من دیگه نمیتونم
بیام پیشت و
بگم:
بابا… خستهام،
و تو بهم بگی
با خدا باش و پادشاهی کن...
بابا...
هر روز ماشین که سوار میشم،
یه لحظهی کوتاه،
یه ثانیهی کشدار…
حس میکنم کنارمی بابا،
صندلی جلو نشستی،
نگاهت به جاده،
حرفهات آروم،
محکم،
پدرانه....
بعد یهو میفهمم
دارم با یه صندلی خالی حرف میزنم....
وای بابا صبحها…
صبحها که میخوام برم سرکار از همه چی بدتره،
جلو در خونه میایستم،
بیاختیار سرم میره سمت بالکن،
منتظرم بیای،
منتظرم دست تکون بدی،
منتظرم یه نشونه بدی که
«حواسم بهته»....
ولی فقط دیواره،
فقط دیوار،
هوا،
و من....
روز پدر برای بقیه
شاید یه تبریکه،
ولی برای من
یه یادآوریِ بیرحمه
از اینکه پدرم رفته
و من هنوز
دارم زندگی میکنم،
نه قوی،
نه شجاع،
فقط
با دلتنگیِ مزمن....
بابا…
بابای عزیزم…
نبودنت عادی نشده،
عادت نشده،
فقط قابل هضم شده،
من فقط دارم باهاش زندگی میکنم،
همین.....
بابا
دوستت دارم…
از این دنیا تا اون دنیا....
و لحظهها رو میشمارم،
نه از سر ناامیدی،
از سر دلتنگی،
تا سفر من هم تموم بشه
و بیام پیشتون،
پیش تو، مامان، داداش رضا...
بابا
روزت تو آسمونا مبارک،
اینجا،
زمین بدون تو
خیلی سرده…
سید محمد باقرآبادی
۱۳ دی ۱۴۰۴