امروز، بعدِ سه سال
آهنگهای حمیرا رو گذاشتم،
همونها…
همون صداهایی که بابا دوست داشت.،
حمیرا… داود مقامی…
انگار اسمهاشون هم بوی غم میده...
فکر میکردم بتونم،
این دفعه دیگه بتونم بعد سه سال،
فکر میکردم این بار قویترم،
ولی نشد…
اصلاً نشد،
گریه نه،
زار زدم.....
اونجوری که آدم از تهِ تهِ دلش میریزه
و دیگه چیزی برای نگهداشتن نمیمونه،
یاد بابا افتادم…
یاد اون روزهایی که وقتی دلش میگرفت،
روزهایی که وقتی دلتنگِ داداش رضا میشد
و هیچکس نمیفهمید
این مردِ ساکت
چه آتیشی تو دلش روشنه.....
آروم میرفت سرِ کوچه،
از صفالو یه نخ سیگار میگرفت،
میرفت تو همون ماشین قدیمی…
همون پیکان مدل پنجاه…
همون تهرانِ دِ سبزِ لجنی…
مینشست پشت فرمون
و آهنگها رو میذاشت.....
نه بلند،
نه برای کسی،
فقط برای خودش،
سیگار میکشید…
و یواش…
خیلی یواش…
گریه میکرد....
از اونجور گریه هایی که
مردا یاد گرفتن قورت بدن....
و من…
من یواشکی دنبالش میرفتم....
قائم میشدم سر همون کوچه ۴ متری،
رو سکوی مغازه حمید،
از دور میدیدمش،
بیاینکه بفهمه،
بیاینکه بدونه،
یه شاهدِ کوچیک داره سوختنش رو میبینه....
بابا…
اون تصویر هنوز زندهست،
تو،
پیکان،
دود سیگار،
صدای حمیرا،
و یه دلِ سوخته
که بلد نبود
جز با آهنگ
خودش رو خالی کنه....
آخ بابا…
قربون اون دل سوختهات برم....
قربون اون بغضهایی که
هیچوقت صدا نداشت....
قربون اون تنهاییِ نجیبت
که حتی گریهات هم
یواش بود
مبادا کسی ببینه.....
امروز من تو رویاهام
من همونجا بودم،
همون ماشین،
همون آهنگها،
فقط این بار
تو نبودی
و من
دیگه نتونستم
یواش گریه کنم.....
بابا…
اگر صدام بهت میرسه،
بدون
پسرت
امروز
با آهنگهایی که دوست داشتی
برگشت به دلِ سوختهی تو....
و فهمید
غم
از پدر
به پسر
ارث میرسه.....
سید محمد باقرآبادی
۱۳ دی ۱۴۰۴