دل نوشته
این روزها حال و هوای سختی را میگذرانم، حس کوه آتشفشانی دارم که عنقریب زیست بوم اطرافش را به گدازه ای شررناک تبدیل کند...
حکایت من با این دست مشتعل شدنهای ناگهانی شبیهِ آن است که بامداد نوشت: هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنَخاست؛ که من به زندگی نشستم....
ترجمانِ معرکه و مَصاف است حال این روزهایم. شبیه به دل آشوبهای مضطرب از برای شنیدنِ یک خبرِ نامعلوم؛ یا همان خدای شکنجهگرِ نیچه!!! گزَکِ عارضه است بر قلبِ حادثههای پیشآمده در خواب....
سَرِ بریده شدهی یحیی مُعمدان است در سینیِ هوسِ هِرود....
تراژدیِ سوزِ اسکار وایلد، نقاشیِ رخسارِ آشوب است با دستانِ الهام و عاصیِ گوستاو دوره!!!
گذشتن یک سال بدون شنیدن صدای پدرم، دلتنگی های روز به روزم برای برادرم و در کنار تمام این دلتنگی ها مواجه غریب و رقت انگیز با واقعیت های تلخ زندگی...
با دیدن هایی که نباید ببیند...
شنیدن هایی که نباید گوش بدهد ...
و
حضور آدم هایی که روزگاری برایت مقدس بودند اما در بزنگاه های تصمیم گیری به سرعت چشم برهم زدنی رنگ عوض میکنند و منافعشان جهت مواضعشان را مشخص میکند،
و پر رنگتر شدن این جمله در لوح ذهنم که: ریاکاری، ادای احترام رذیلت بر فضیلت است...
چه، به قول ویلیام شکسپیر:
شیطان هم برای رسیدن به مقصودش به کتاب آسمانی استناد میکند...
سخت است، دیدن خرد شدن سرزمینی که دوستش داری، زیر چرخ دنده های ندانم کاری ها...
و بی مهری، بی مهری، بی مهری، بی مهری، بی مهری...
به قول فروغ فرخ زاد:
تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمی گویم
سکوت و سکوت و سکوت ...
انگار که لال شده باشم ؛ شاید هم کور و کر
دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم و نه حتی حوصله اش را ...
می دانی ؟
دیر ...
دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم،
بگذار هرکه هرچه خواست بگوید!!!
چه اهمیتی دارد ؟
من در لاک خود راحت ترم ...
آن جا می شود آرام و بی دغدغه زندگی کرد
ماهی ها نه گریه می کنند؟ نه قهر و نه اعتراض !!!
تنها که می شوند، قید دریا را می زنند و تمام مسیر رودخانه را تا اولین قرار عاشقیشان، برعکس شنا می کنند ...
جمله ای از برتولت برشت را مرتب با خود مرور میکنم:
آنکه حقیقت را نمی داند نادان است،آنکه حقیقت را می داند ولی انکار می کند تبهکار است...
شاید این دل نوشته ادامه داشته باشد
سید محمد باقرآبادی
۴ اسفند ۱۴۰۲