چهل سالگی
بحرانِ عزیزم
تو را پیش از آنکه بیایی
با جامی از استخوان جمجمه نوشیده ام
دَر بِزَن چهل سالگی...
۱ مرداد ۱۴۰۳ است
امروز وارد دهه پنجم از زندگی شدم، شروع بحران چهل سالگی!!!
حس عجیبیِ چهل سالگی، کژدمِ مجهولِ زمان درحال بلعیدنِ آدمیست و گریزی نیست....
حس عجیبیِ چهل سالگی، حس درک نقل قول یکی از دوستان که میگفت چهل سالگی شروع دوره غریبیِ، شروع پیر شدن ما و ازدست دادن پیرهای اطرافمون، این از دست دادن های لعنتی...
همیشه از باورِ این از دست دادن ها فرار می کردم، گویی که هیچ وقت من پیر نمیشم و عزیزان پیر اطرافم بار سفر نمیبندن...
حس عجیبیِ چهل سالگی، آدمیزاد گاهیاوقات ناگهان از ماده جدا میشه، یعنی تمام ماتریالیستِ غیرارادیِ وجود رو قِی میکنه و از انکار و امتناع به پذیرفتن و باور میرسه....
و تو خیلی خوب میدونی پذیرفتن چقدر میتونه سخت و ملالآور باشه، روبهرو شدن با خودِ خود، با آنچه واقعا هستیم....
حس عجیبیِ چهل سالگی و من از اول خلقت، بدنی رو پوشیدم که خیلی می دوید....
حس عجیبیِ چهل سالگی، حس شروعِ پیرشدن....
تاحالا یه آفتابگردانِ پیر رو تماشا کردی؟ دیگه به سمت خورشید نمیچرخه
سر خم میکنه و در سایهی گلهای جوان پنهان میشه
خسته و دلشکسته از قمارِ باطل و تکراری نور....
حس عجیبیِ چهل سالگی، سَرَم رو میچرخونم و تمام گذشته از ذهنم میپره!!!
گویا در یه لحظه از قلهی کوهِ بچگی به قعر درهی بزرگسالی سقوط کردم...
من برای بلوغ، برای بزرگ شدن...
برای هرچیزی که الان هستم اصلا آماده نبودم!!!
لابد میخائیل الیزاروف هم تو همین حالوهوا بود که نوشت: رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید....
راستی، بچگی مارو کی دزدید؟؟؟
حس عجیبیِ چهل سالگی، به قول یغما گلرویی عزیز:
داره برف میباره رویِ سرم
یکی دورِ چشمامو هاشور زده
همیشه دلم واسه اون بچه که
یه روز توی من گم میشه شور زده....
ولی با اینحال، خیلی وقته دنیای واقعی رو واگذار کردم به آدم بزرگایِ واقعی اطرافم...
سیصد و شصت سال پیش وقتی نوجوون بودم لاتاریِ سرزمینِ تخیل بهنامم در اومد... منم رفتم و دیگه برنگشتم!!!
هم آغاز شدم با کتاب هام و گل هام، با تن تن و سوپرمن، نیچه و هایدیگر، چای و قهوه، و عطر و رویاپردازی ...
رویاپردازی که تنها مُسکنِ ما برای خلاصی از دردِ استخوانسوزِ آدمیزاد بودنِ....
سعی میکنم "واقعیت" معمول را به مخمر تخیل تزریق کنم تا بتونم رنج هستی رو تحمل کنم....
آدم چی میخواد مگه؟ جز یک جادهی جنگلیِ مه گرفته برای تماشا، یا یک چالهی کوچولو که بعد از بارون پر از آب شده، وقتی بهش نگاه میکنی خیلی جدی بهت میگه: حواست رو جمع کن چاله خودتی آدمیزاد؛ من اقیانوسم....
بقول هگلِ خیرهسر اگر واقعیت با مفهوم ما نمیخواند پس بدا بهحالِ واقعیت....
و رویاپردازی برای من، یعنی خلا کامل، جریانی ماقبلِ هستی و مابعدِ نیستی...
یعنی همین سه نقطههای مستمر تا به ابد...!!!
جایی که میتوان تصور کرد و خط زد و دوباره تصور کرد، چه خوب که رویاها همه امکان خط زدن و تصحیح دارن، زندگی هم باید اینجور میبود، میشد حک و اصلاح کرد و از بین برد و از نو و بدون غلط دوباره ساخت و ایجاد کرد... لعنت به این زمانِ محصورِ معینِ محدودِ افقی که خطیِ و در چهارچوب گذران و بیرحمش کاری که شد، شده و حرفی که گفته شد، گفته شده و تیری که از شست رفت، رفته...
اما درد میدونی کجاست؟
اینکه احتمالا کسی باخودش میخنده و میگه: این دیوونه چی داره میگه!!!
جامعه جنايتکار را میبخشه؛ رویاپرداز را هرگز!!!
ولی چه باک؟ که به قول میشل فوکو فرق ما با دیوونه ها اینه که ما تو اکثریتیم...
سرخ بمان جانم...
اینجا سبز را بد سر میبرند!!!
حس عجیبیِ چهل سالگی...
۱ مرداد ۱۴۰۳