با توجه به اینکه حسن دانشور عزیز تو متنی که برای تولدم لطف کرد و بهم هدیه داد از عطر لالیک انکر نویر اسم برد و اینکه تو این چند روز برخوردم با این عطرِ عزیزم بیشتر شده، یه دل نوشته ای از این عطر تقدیم میکنم:

اما قبلش باید یه توضیحی بدم، به قولِ رایشنباخ: ما هرگز اشیاءِ عینیِ خارجی را دُرست و دقیقا" آن‌چنان‌که در عالم عیان هست مشاهده نمی‌کنیم، بلکه با مقداری تحریف؛ و این مهم ناشی از نظرگاهِ وابسته و نسبیِ ما می‌باشد!!! و توصیف من هم از این عطر بر این بستر است:

برخی عطرها هستند که شما رو نه به یادِ رایحه ها، بلکه به یاد جغرافیایِ دَرندشتِ خاطره ای می اندازند:

یک‌ میز چوبی کوچک...

ملودی‌های باخ...

بارانِ لطیفِ پشت پنجره...

مرورِ خاطراتِ مُدور در مدارِ حافظه...

چشیدنِ مزه‌ی شیرینِ شکلاتِ خیال و دستی که هم‌چنان اون‌قدر توان داره تا بدون لرزیدن استکانِ غمگینِ چای رو بلند کنه و پس‌از اون بنویسه ای زیبا؛ نشانِ چشم تورا از کدامین اقیانوس باید گرفت؟؟؟

عطر انکرنویر رایحه دلنشینِ چوب نیم سوخته تو جنگل مرطوب و سرد پاییزی رو داره، بوی چوب، سرو، صمغ و شیره بیرون زده از درختای کاج، توی غروب سرد پاییزی که همراهِ با صدای کلاغ ها توی خلوتی پارکِ و البته باز بارون (کوچه‌های خیال‌ِ من همیشه مستعمره‌ی بارونه...)

به قول باخمن که این‌گونه نوشت: از قلب جنگل پدیدار شدیم، با کُنده‌های هیزم، گَوَن در دست، و آفتاب دیری بود برنمی‌آمد!!!

این عطر، مناسب برای تشدید دار ترین روزهای پاییزِ!!!

اثری جاودانه از ناتالی لارسن افسانه ای، به قول فرانسیس ژوغدان: کتابی عجیب که به‌دست انسانی عجیب نوشته شده است...

متولد سال ۲۰۰۶ ولی برای من ماقبلِ فصلِ ماقبلِ آخر!!!

این همراهِ عزیز، عطر قرارهای عاشقانه نیست، عطریِ صوفیانه، عمیق و پر ترک و پر زخمه...

عطر آخرین آرزوهاست...

آن‌جا که پس از یک عمر نافرمانیِ خردمندانه برروی صندلی مرگ لم می‌دهی و سرخوش از بازی‌های پشت‌سر گذاشته در خود ته‌نشین می‌شوی وُ آرام می‌گیری و خرسند که هیچ چراغ‌قرمزی تو را متوقف نکرد، و هیچ سقفِ تیره‌ای یارای سرقتِ آبیِ آسمان را از نگاه‌ت نداشت و هیچ صخره و یا هیچ سدی نتوانست خروشِ رودخانه‌ی درون‌ت را حبس کند...

دکترم می‌گفت پسر تو قلبت تا همین الانم خیلی بهت حال داده، اصلا نباید سراغ تنباکو بری چون ناگهان قلبت می‌گه آخ، و کار می‌ده دستت.... همان‌طور که این‌ها رو می‌گفت من که انکر نویر عزیزم رو پوشیده بودم داشتم تنباکوی بلوندِ سوپر آروماتیکِ خودم رو می‌پیچدم...حرف‌هاش که تموم شد گفتم این‌جا می‌شه چیزی دود کرد؟ گفت: انگار جمجمه‌ات رو با سیمان پر کردن... بزن به چاک!!!

اما درمانِ حقیقیِ بشر در سرپیچی از نسخه‌های پزشک نهفته است!!!

دهانِ پُر از خون....

تنباکو آتش می‌گرفت و دود به ریه ی زخمی خراش می‌زد...

خنده از جنون...

سیصد گلِ سرخ!!!

دود دود سنگ بر علیه باروت؛

یک گل نَصرانی!!!

بوی یک لحظه آزادی!!!

جوهرِ سیاه...

خونِ سرخ لالیک...

مارا ز سر بریده می‌ترسانی...

ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیم...

برادرِ قابیل‌خوی من، می‌خواهم هابیلِ تو باشم، افسوس که پس‌از این حادثه‌ مادرمان دردمند خواهد شد...

جوهر سیاه بخوانید ولی سرخ بپوشید

این یکی عطرِ باخبر شدن است...

خبر را ارزان نمی‌فروشند...

این عطر به ما چگونگی‌های یک پایان‌بندی شرافت‌مندانه را می‌آموزد و از تو می‌پرسد: مرگ به‌وقت شفایِ رهایی یا زیستن به‌هنگامِ خولیایِ اسارت؟

مرسی ناتالی عزیز... مرسی

زنده باد هنر...

به قول سهراب: کار ما نیست شناسایی رازِ گل سرخ، کار ما شاید این است؛ که در افسونِ گل سرخ شناور باشیم...

در انتها دوستان باید بگم دوتا فِلَنکِر هم از این عطر هست، یکی با کانسپت تیره تر با نام انکر نویر اکستریم برای روزهای سردتر و یکی با کانسپت روشن تر با نام انکر نویر اسپرت برای تابستان...

درآخر؛ اگر نوشته‌ی من برای شما ملال، دل‌تنگی و یا حس تعلیق به‌بار آورد عمیقا متاسفم، گریزی نیست جانم، هرکاری می‌کنم تراژدی از پشت‌وپهلوی این کلمات می‌زنه بیرون....

سید محمد باقرآبادی

۶ مرداد ۱۴۰۳