سلام دوستان عزیز

اینا رو دارم براتون می‌نویسم، نه از روی ذوق آموزش و آموختن،

از دل یه اتاق نیمه‌تاریک،

که نورش نه از آفتابه، نه از چراغ مطالعه، از همدلی شماست، از صدای بی‌صدای حضورتون که این روزا بیشتر از هر وقت دیگه‌ای دلمو گرم می‌کنه...

این روزا همه‌مون یه جور غریبی دل‌آشوبه داریم...

نه فقط از صدای انفجار یا اخبار داغ، از یه چیزی عمیق‌تر....

یه حس معلقِ بی‌زمان بین دویدن و موندن، بین نگرانی و وانمودی به خونسردی....

خواستم فقط بگم اگه احساس کردید ذهنتون گرفته، تمرکز ندارید، خوابتون سنگینه یا سبک،

یا حتی یه لحظه به خودتون شک کردید که چرا نمی‌تونید مثل قبل کارکنید یا درس بخونید یا پیگیر موضوعات باشید...

بدونید که کاملاً طبیعی‌ِ ما فقط ماشین انجام تکلیف نیستیم....

شاید یکی‌تون دلش گرفته باشه از اینکه چرا زندگی این‌قدر بی‌رحم شده،

شاید یکی‌تون با خودش فکر کرده باشه، این همه درس خوندیم که چی؟؟؟

که حالا تهش بشینیم هی خبر ببینیم و دلمون بلرزه برای اسم انفجار جاهایی که نمی‌دونیم نوبت کدومشه...

ولی من می‌خوام یه چیزی رو براتون یادآوری کنم:

ما هنوز زنده‌ایم

و تا وقتی زنده‌ایم، هنوز فرصت داریم

برای دوست داشتن،

برای مراقبت،

برای ساختن،

حتی اگه شده توی دل ویرونه‌ها....

این روزا دیگه نه کار هست، نه کلاس هست، نه اینترنت درست‌درمون، نه خیال راحت...

دنیا انگار رفته رو مُد سکوت...

نه از اون سکوتای شاعرانه،

از اون سکوتای سنگینی که انگار صدای یه بغض قدیمی تو دلش پنهونه....

می‌دونم حال دلتون خوب نیست، ولی وسط همه‌ی این بی‌خبری و دود، آدم دلش می‌خواد فقط یکی باشه که بهش بگه:

« ببین، منم مثل توام، تنها نیستی...»

منم الان خواستم فقط بهتون بگم «ببین، منم مثل توام، تنها نیستی...»

حالا که کار و پادکست و کلاسی در کار نیست، بیایید این چند روز رو نه به چشم تعطیلی، نه به چشم رخوت، نه به چشم فلاکت، که به چشم یه مکث انسانی نگاه کنیم،

یه مکث برای مراقبت از خودمون، از خانواده‌مون، از روان‌مون.....

اگه دل‌تون گرفت، بنویسید....

اگه دلتون خواست، بخوابید....

اگه اشکتون اومد، نترسید از گریه....

اینا ضعف نیست، اینا زنده بودنه، وسط جهانی که انگار فراموش کرده زنده بودن یعنی چی...

ما دوباره برمی‌گردیم، کارهامون، صورت مالی تهیه کردن هامون، اظهارنامه دادنامون، دارایی و بیمه رفتن هامون، کلاس‌هامون، سوال‌هامون، بحث‌هامون سر پا می‌مونن....

نه چون همه‌چی خوب می‌شه،

چون ما بلدیم حتی وسط خرابی، دونه بکاریم....

ما کنار هم‌ایم،

حتی توی قطعی‌ها،

توی سکوتا،

توی روزای بدون کار و کلاس،

توی شبای بی‌خواب.....

و روزی برمی‌گردیم، به کار، به کلاس، به زندگی،

با دفتری پر از تجربه‌هایی که تو هیچ درسی تدریس نمی‌شه...

درس انسان بودن ،

در روزهای بی‌پناهی...

دوستتون دارم از ته دل

سید محمد باقرآبادی

۲۷ خرداد ۱۴۰۴