امروز...

دلم، عین همون حیاطی شد

که همیشه توش راه می‌رفتی...

باغچه‌مون رو آب می‌دادی،

برگ های درخت انگور رو میچیدی،

با اون دستای پینه‌بسته‌ت،

که یه عمر، سایه‌مون بودن...

امروز،

یه سنگ آوردن برای مزارت،

نه برای رفتن تو...

برای زنده‌موندن خاطراتی که هیچ‌کس جز من نمی‌دونه چطوری

تکه‌تکه‌شون رو با اشک ساختی...

سنگی گذاشتن،

رو خاکی که تو رو بلعید،

ولی من...

هنوز باور نکردم....

چطور ممکنه

زنی که با خونِ دل و سختی،

برامون زندگی دوخت،

الان،

زیر همین خاک،

ساکت خوابیده باشه؟

امروز...

وسایل تو رو بخشیدیم...

نه که آسون باشه…

همونجور که خودت همیشه میبخشیدی،

همیشه میخواستی...

اهدا کردیم به نيازمندان،

همون چیزایی که پول خریدنشون رو با ترک دستات دوخته بودی،

با اون ماشین بافتنی قدیمی،

با خونی که توی رگات نبود،

تو نخای کاموا جریان داشت...

همون ماشین بافتنی لعنتی،

که همیشه نخش گیر می‌کرد....

همون صندلی قرمز

که می‌نشستی پشتش

و دعاهاتو تو سکوت می‌بافتی....

همون‌جا بود

که دلت آروم می‌گرفت

و شب با بافتن،

نه،

با گریه، تموم می‌شد...

کی می‌فهمه

وقتی وسایلتو می‌برن،

در واقع دارن تیکه‌تیکه‌ی منو می‌برن؟

کی می‌فهمه

این اهدای اشیا،

بخشش نیست…

یه جور عزاداریه،

با دستای بسته.....

مادر...

تو فقط یه زن نبودی،

تو یه سیستم دفاعی بودی

در برابر این دنیا....

یه دیوار ساکت

که جلوی همه زلزله‌ها وایمیستاد

بدون اینکه صداش دربیاد....

تو،

فلسفه‌ی همه اون سکوتایی بودی

که هیچ‌وقت به فریاد نرسیدن

و هنوزم نمی‌رسن...

تو رفتی،

ولی صدای نفس‌هات

تو کنج این خونه مونده....

و من،

هر بار پامو می‌ذارم اینجا،

نفس نمی‌کشم

که نکنه نفست گم شه...

سنگ مزارت سرد بود...

ولی یاد تو،

از هر آتیشی که به دلم افتاده

داغ‌تر بود....

و من،

بازم شب‌هامو

تو آغوش خیالت به صبح می‌رسونم....

با دستای خالی

و دلی که هنوز رو به آسمونه...

و یواش زیر لب می‌گم:

رَبِّ لا تَذَرني فَردًا…

خدایا،

تنهام نذار

تو این دنیای بی رحم بعد از پدر و مادر و برادرم...

سید محمد باقرآبادی

۲۳ مرداد ۱۴۰۴