امروز…
دلم سنگینتر از همیشهست...
مامان ویدا مریضه، حالش خوب نیست، باید عمل بشه…
یه عمل خیلی سنگین....
از همون عملایی که آدمو شب تا صبح بیدار نگه میداره....
منم تو این شرایط، هم نگرانشم، هم خودم از پا افتادم...
دیشب که داشتم ویدا رو دلداریش میدادم، یهو بغضش ترکید....
یاد مامان کرد… و گریه....
گفت: «چرا مامان اون روز ظهر ساعت ۳ رفت باغ؟ اون که هیچوقت اون موقع بیرون نمیرفت اگه خونه بود شاید سکته نمیکرد، شاید تو دوربین میدیدیمیش و کمک میفرستادیم... شاید… شاید الان پیشمون بود…»
حرفاش مثل میخ فرو رفت توی قلبم، همون سؤال لعنتی…
«چرا رفت؟ چی شد اونجا؟»
و من از اون روز تا حالا، یه تصویر وحشتناک هی تکرار میشه تو ذهنم: اون چند ساعت لعنتی تا وقتی بدن بی جون مامانم رو پیدا کردن…
مامان چی کشید؟ چه حالی داشت؟ نگاهش دنبال کی میگشت؟ دستشو برای کی دراز کرده بود؟ بابا و داداش رضا اومده بودن پیشش؟ نترسید که؟ درد نکشید که؟
من…
هنوز نمیفهمم چطوری دارم این روزها بدون اون زنده میمونم....
هر شب که میگذره، انگار یه تیکه از روحم کنده میشه....
هر صبح که بیدار میشم، انگار یه کوه رو شونههامه...
یه وقتایی دلم میخواد فقط برم، بشینم وسط اون حیاط قدیمی…
کنار همون درخت انگور، همون کاجی که بابا واسه مامان کاشته بود…
و فقط ازشون بپرسم: «چطور ادامه بدم؟»
سید محمد باقرآبادی
۲۷ مرداد ۱۴۰۴