امروز چهلم مامان بود....
چهل روز…
باورش هنوز برام سخته.
چهل روزه که هر صبح، نبودنش مثل خنجری دوباره توی قلبم مینشینه....
امروز جلوی بقیه خیلی تلاش کردم محکم باشم، سرپا بمونم، اشکهامو قورت بدم. ولی از تو… از درون… انگار همهی ستونهام ریخت....
مثل ساختمونی که ظاهرش سالمه، اما توی دلش، همه دیوارها ترک خورده.
خیلی سخت بود امروز. سختتر از اون چیزی که فکر میکردم، هر لحظهاش مثل وزنی روی شونههام بود که نمیشد زمین گذاشت....
مامان…
کاش میدونستی این دل تکهتکهشده هنوز دنبال ردّ نگاهت میگرده....
کاش میدونستی هیچ روزی، حتی با چهل غروب و چهل طلوع، جای خالیت پر نمیشه....
خدایا… فقط کمک کن....
چون بدون مامان، دنیا یهجور دیگهست. یهجور سرد و خاموش....
سید محمد باقرآبادی
۲ شهریور ۱۴۰۴