امروز سوم شهریوره....

سالگرد داداش رضا.،سی‌وهفت ساله شده که رفته…

ولی امسال فرق داشت...

اولین سالگردی بود که مامان نبود، نبود که سر خاکش بشینه، مثل همیشه آرام زمزمه کنه و اشک بریزه....

نتونستیم بریم کرمانشاه سر خاک داداش رضا، دیروز چهلم مامان بود....

دلم انگار سه پاره شده: یکی برای داداش، یکی برای مامان و یکی برای بابا، هر سه شون نیستن،هر سه شون جاشون خالیه....

این روزها خیلی سخت می‌گذره… خیلی....

به دلم جوری فشار میاد انگار دستی نامرئی گلوم رو می‌گیره و نمی‌ذاره نفس بکشم....

اشکم میاد، اما وسط راه قورت می‌دم تا فرو نریزم جلوی بقیه....

ولی درونم…

درونم مثل شیشه‌ایه که ترک خورده، هر لحظه آماده‌ی شکستن.

کاش می‌شد امروز همه با هم سر خاک داداش رضا میرفتیم، کاش مامان و بابا هم بودن....

اما فقط دعا می‌کنم روحشون پیش هم باشه، آروم، بی‌دغدغه و من رو فراموش نکنن، به یادم باشن، به خواب بیان لااقل…

و از خدا با تمام وجودم و از ته دلم میخوام بهمون توان بده که این روزهای سخت رو تاب بیاریم....

سید محمد باقرآبادی

۳ شهریور ۱۴۰۴