یه مدت بود که نمی‌نوشتم…

نه اینکه حرفی نباشه؛ گاهی اتفاق‌ها آنقدر بی‌وقفه پشتِ هم می‌آیند که دل آدم از گفتن هم خسته می‌شود.

همه چیز درست از چهلم مامان شروع شد…

همان روزی که داغ‌ها دوباره زنده می‌شوند.

بیماری مادر ویدا شروع شد…

روزهای پر از اضطراب، رفت‌وآمد، چشم‌انتظاری.

تا این که هنوز آن خستگی‌ها از تنم نرفته بود که خودش افتاد.

ویدا را بردم همان جایی که ۱۰ سال پیش برده بودمش؛

همان راهروها، همان صندلی‌های سرد، همان بوی بیمارستان…

فقط فرقش این بود که آن‌روزها، هرچقدر هم می‌ترسیدم،

مامان کنارم بود…

مثل یک سایه‌ی آرام‌بخش، مثل یک دعا که پشت گوشم می‌خواند.

این‌بار اما پشت درِ اتاق عمل، جایش بدجور خالی بود.

یاد همان ده سال پیش افتادم که دستم را می‌گرفت،

آرامم می‌کرد،

می‌گفت: «نگران نباش، همه‌چی درست می‌شه.»

و بعد… یاد بابا.

بهش زنگ زده بودم، گفته بود:

«نگران نباش… با خدا باش و پادشاهی کن.»

چقدر آن جمله به دلم نشست،

چقدر حالا نبودنشان سنگینی می‌کند.

وقتی ویدا پشت آن در بود،

دستم روی سینه‌ام بود و روحم دنبال همان صدای بابا می‌گشت،

همان آغوش مامان…

اما فقط سکوت بود....

بعدش هم انگار دنیا دید حال و توانم کم شده،

گفت «بگذار یک ضربه‌ی دیگر هم بزنم»

پشت در، همان‌جای لعنتی که همیشه بوی الکل می‌دهد و اضطراب…

همان‌جا، وسط آشفتگی، با شورای عالی انجمن بحثم شد.

نمی‌دانم چی شد؛ فقط دیدم استعفایم را دادم.

انگار آدم وقتی خیلی می‌ترسد، خیلی نگران است، خیلی خسته است…

دیگر ظرفیت نقش‌بازی‌کردن ندارد.

فردایش هم انگار دنیا خواست بگوید: «نه… هنوز تمام نشده.»

مامور دیجی‌کالا ( بی‌خودی، بی‌دلیل ) طوری زد به دستم که شکست.

نه از دردِ استخوان…

از دردِ بی‌رحمیِ روزگار.

الان…

فقط می‌توانم بگویم:

وای… چقدر خسته‌ام.

چقدر داغونم.

و چقدر جاشون خالیه…

مادر،

پدر…

این روزها نبودنتان مثل یک چاه تاریک وسط سینه‌مه.

همه‌چی رو می‌کشم،

ولی جای شما… هیچ‌چیز پرش نمی‌کنه.