امروز روز مادر بود…
ولی مادر نبود...
یک روزِ بیصدا، بیپشتوپناه.
روزی که جهانش خالیست و هوا یک مزهی تلخِ غریب دارد…
انگار کسی آمده باشد و روح خانه را دزدیده باشد....
رفتم سرِ خاک....
هیچ صدایی نبود....
هیچ حرارتی.....
هیچ نشانی از آن زن که روزی ستونِ جهانِ من بود....
سنگ سرد بود و زمین،
مثل یک حفرهی باز که آدم را میکشد سمت خودش....
روی صندلی همیشگی ام نشستم....
و برای لحظهای نفهمیدم این آدمی که روی پا ایستاده و نگاهش به یک سنگ خیره مانده
چطور هنوز زنده است....
چطور بعد از او دوام آورده....
چطور این همه خلا را
بدون فروپاشی
حمل کرده.....
امروز فهمیدم
سوگ فقط گریه و دلتنگی نیست
سوگ یعنی راه بروی
ولی زیر پاهایت هیچ زمینی نباشد.
یعنی نفس بکشی
ولی هوایی که وارد میشود تنها سردیِ غیاب را حمل کند.
یعنی روز مادر برسد
و تو
در مرکز جهان
بدون آغوش مادر بایستی....
تمام مسیر برگشت،
یک جمله مثل یک سایه پشت سرم راه میآمد:
چطور هنوز زندهم؟
نه از سر اعتراض…
از سر حیرت.....
حیرتِ انسانی که جهانش نصف شده
اما هنوز راه میرود،
هنوز از تخت بلند میشود،
هنوز وانمود میکند
که زندگی ادامه دارد.
دلم برایش
نه تنگ شده،
نه دلتنگی معمولی....
چیزی عمیقتر، تاریکتر،
مثل یک حفرهی قدیمی که هر روز بزرگتر میشود.
چیزی که اسم ندارد
اما با هر تپش قلب
یادآوری میکند
که نبودنش
دیگر هیچوقت
جبران نمیشود.
امروز
روز مادر بود.
و جهان من
اندوهی داشت
که حتی زبان هم از توصیفش
جا میمانَد.....
مادر دوستت دارم