شروع امروز یعنی ۱ مرداد مصادفِ با شروع پایان دهه سوم زندگی ام. همیشه ۱ مرداد ها پر از شور و شوق و انتظار بودم اما این بار حس عجیبی دارم، شدم عینِ ایوان ایلیچ تو یک اتفاق مسخره داستایوفسکی. تمام کودکی ام مثل یه فیلم با سرعت بالا شبیه فیلم های باستر کیتون از جلو چشمم میگذره، یادش بخیر پدرم بود، برادرم بود.... ولی چقدر دور، انگار که دویست سیصد سال میگذره از اون روزهای خوب بچگی....
سَرَم رو چرخوندم؛ تمام گذشته از ذهنم پرید!!
گویا در یک لحظه از قلهی کوهِ بچگی به قعر درهی بزرگسالی سقوط کردم
با حسی مثل تماشای یک فیلم ترسناک؛ نه خودِ ترس...!
من برای بلوغ، برای بزرگ شدن...
برای هرچیزی که الان هستم اصلا آماده نبودم!!!
راستی، بچگی مارو کی دزدید؟؟
در برابر این شدت از گذر زندگی به "تحکم سکوت" میرسم.
[[[ برای درک بهتر کانسپت "تحکم سکوت" شمارو ارجاع میدم به نقاشی تجسم (یا ظهور) اثر گوستاو مورو افسانه ای.
Gustave Moreau,, L'Apparition
(این عبارت رو اگه تو گوگل سرچ کنید تصویر این نقاشی سحر انگیز پدیدار میشه)
این نقاشی نمادیِ از هنری که روان، فلسفه، منطق، زیباییشناسی، خیال، علم، عرفان، چیستی، شکوه و... رو یکجا قلع و قمع میکنه! اما در عین حال مخاطب ترجيح میده در مقابلش سکوت کنه. 'ترجیح' میده!!!!! نه اینکه عاجز شه در تعریفش...! یعنی سکوت، تماشا وَ فقط تماشا بهترین تفسیر این نقاشیِ.]]]
و شاید سهراب هم تو همین حس و حال الان من بود که ظریفانه نوشت:
آدمیزاد، این حجم غمناک!
یه دوستی میگفت، رویاپردازی تنها مُسکنِ ما برای خلاصی از دردِ استخوانسوزِ 'آدمیزاد بودن'ِ ، باید متوسل بشیم به رویاپردازی، رویای کودکی دیدن....
به قول آلن دو باتن تو کتاب "سیر عشق:
همه ما پشت نقاب بزرگسالی مان کودکی است نیازمند عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی.......
خیلی ممنونم از پیام های پر مهرتان، کاش لایق این حجم از محبت شما عزیزان باشم.
۱ مرداد ۱۴۰۲