گاهی فالِ وارونگی‌ها به‌تو می‌گوید سفر پیش‌رو داری. از خود به خود و از آن‌جا به سرزمین‌ مردان تبعیدی!! گاهی ناامید از این‌که اصلا چرا باید نوشت؟ چرا باید تولید کرد؟ چرا باید ساخت؟ چرا باید گفت؟ در این عصرِ فولادپیکرِ تمام تزویرگر، وقتی پلیدی، پلشتی، فریب، دروغ، تقلب، تملق، قباحت، حرص، اغفال، زبان‌به‌مزدی، نامردی، خیانت، دزدی و نقاب همیشه پیروز و معتبر است....

در این روزگارِ مرد افکنِ رفیق کش و دیالوگ های اینستاگرامی، حسِ شلخته‌ی طرد شدن تمام وجودم را پُر از باگ و کدهای ویروسی می‌کند وقتی به ستونِ آدم‌ها تکیه می‌زنم و سکوتشان را در برابر ظلم میبینم و حتی بدتر پیروی ایشان از ظلم را...

کسانی که از درون هزاران بار پوچ تر از ماهیت لغتِ پوچ هستند چنان لطافت های عقلانیت رو با شلاق منفور جهل و خیانت و دزدی زخمی می‌کنند که اگر فولاد آب دیده هم باشی می‌شکنی...

ليکن نباید آنها را شنید زیرا خالی از عنصر و معنا هستند.

معتقدم این جماعت را باید نادیده گرفت که اگر اینطور نباشد جهالت آنها از عقلانیت شما تغذیه می‌کند و برای آنها خنده های منحوس و برای شما انزوا به بار خواهد آورد!

اما چه کنم که دیدن لَچر شدنِ واقعیت و پلشت ماندن حقیقت دردآور است......

البته که خود مقصرم، که این گفته را دانستم و به کار نبستم:

" هرگز توی استکان هیچکس دریا نریز"

کمدی‌الهیِ اصلی اینجاست دانته‌ ی بیچاره‌ی من! برزخ منم؛ دوزخ تمام این نامردی ها و خیانت ها و دزدی ها و بهشتی که به‌دست‌ نمی‌آید....

وقتی تماشاچی بودن جای دفاع از حق را می‌گیرد و باج دادن به دیگران کرسی عدالت را آتش میزند، نوشتن و ساختن و یاد دادن و تولید کردن در این بین یک ارتکاب مسخره و جنون‌آمیز است.

گاهی فقط فاصله نیاز داری برای بیشتر تماشا کردن، شنیدن و بهتر فهمیدن. برای سنجشِ میزانِ خود.

به قول بیژن نجدی:

به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟

چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید:

تو، هی تو

خودش می‌افتد و می‌میرد!

گویا نوشتن و ایجاد کردن و خلق کردن رنج دارد و تو گاهی طاقت رنج کشیدن نداری!

تلاشی محزون میکنی برای خاکستر شدن و به اتمام رساندنِ این گداختگیِ جبری، اما آتش بخیل است و حریص، از جانت تغذیه و خاکستر شدن را از تو دریغ می‌کند. او شکنجه می‌خواهد، شکنجه می‌داند...

سخن آخر!

عزیزانم؛ به بی‌شمار دلیل، کمی و لابد تا حدودی از اتمسفر فضای مجازی از بابت تولید و انتشار و انتقال، تا زمانی که حالم بهتر شود دور خواهم بود.

درواقع از حضورِ دائم و مستمر معذور خواهم بود.

چرا که هضم این حجم از دل شکستگی راحت نیست، بقول پازولینی زمان زیادی می‌طلبد! تنها راه ساعت‌ها و ساعت‌ها تنهایی‌ست....

جبر را گریزی نیست، و چه خوب گفت خسرو گلسرخی:

ای صمیمی دیگر زندگی را نمی‌توان در فرو مردن یک برگ یا شکفتن یک گل یا پریدن یک پرنده دید. ما در حجم کوچک خود رسوب می‌کنیم!

بنشينيم و بیاندیشیم، این همه با هم بیگانه، این همه دوری و بیزاری، به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟ و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟ جنگلی بودیم، شاخه در شاخه همه آغوش؛ ریشه در ریشه همه پیوند؛ و اینک انبوهِ درختانی تنهاییم...!

باقی باشید دیگرانِ من و در این فصل سردِ عاشق‌کشیِ غیرمعمول شما همچنان سعی کنید عاشق باشید...

التماس دعا

سید محمد باقرآبادی

۵ مهر ۱۴۰۲